خرید بک لینک
صعود به قله کاکوهصبح ساعت ۴:۱۰ جلو منزل حسین آقا بودم. ماشین را پارک کردم و سر کوچه رفتم. حسین آقا و آقا حجت ۵ دقیقه بعد به من و آقا حسن ملحق شدند. شوخی و سر به سر گذاشتن آنی آقا حجت با تقلید صدای سگ و گربه و دوستان حین تلفن زدن ابتدا شد.این بار بر عکس شد ما که همیشه اول از همه سوار می شدیم و آخر از همه از مینی بوس پیاده می شدیم. چون از طریق سیاهکل لاهیجان به دیدار قله پوشیده از درخت کاکوه می رفتیم، مدال نفر اول را نگرفتیم و مقام اول را به دوستان ساکن رشت واگذار کردیم.اولین چیزی که منتظر دیدنش ب

برچسب: نویسنده: مهتاب یوسفی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:12

روزی تابستانی در جهنم درهروز شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ دوست عزیزم آقا رحیم زنگ زدند و احوالپرسی کردند و گفتند:- یادتونه در مورد جهنم دره با هم صحبت کردیم. در روز جاری یکی از دوستانم گفتتند، الان بهترین زمان برای رفتن به اونجا س . اگه دوست دارین، من هم بیکارم دو روز تعطیلی رو بریم، جهنم دره.گفتم::به آقای علی آقا هم پیشنهاد بدید اگه مایل بودن تشریف بیارن.- باشه.بعد از چند دقیقه زنگ زدند و گفتند:- به علی آقا گفتم خیلی خوشحال شدند و گفتند با خانواده صحبت کنم و تا ظهر جواب میدم.ظهر من با آقا رحیم تماس گرف

برچسب: نویسنده: مهتاب یوسفی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:12

صعود به ارتفاعات سوته در روز جاری ساعت ۳:۳۰ جمعه. ۱۴۰۵/۰۴/۱۲ به سمت منزل حسین آقا به راه افتادم وقتی ماشین را پارک کردم ایشان جلو در منتظر بودند و بر عکس همیشه آقا حجت نیامده بود. تماس های مکرر با ایشان فایده نداشت و یقین کردیم که خواب مانده است. دست بر قضا باتری گوشی حسین آقا هم تمام شد. راهکار حسین آقا زدن گوشی شان به شارژ و تماس از تلفن خانه بود. پس از برگشتن ایشان معلوم شد آقا حجت بیدارند اما نیمه شب به حمام رفته بودند. ما سرکوچه رفتیم. حسین آقا گفتند مینی بوس نمی آید آقای رامین مثل دفعه قبل

برچسب: نویسنده: مهتاب یوسفی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:12

*صعود به ارتفاعات کوروبار* جمعه ۱۴۰۵/۰۴/۰۲ ساعت ۳:۵۰ مقابل خانه حسین آقا پارک کردم و دقایقی بعد حسین آقا با یک باتوم اضافه از منزل بیرون آمدند. ماجرای باتوم هم این بود که من به خاطر عجله در جمع آوری لوازم کوهنوردی باتوم هایم را در خانه جا گذاشته بودم و از دو دوست عزیز درخواست کردم چنانچه باتوم اضافه دارند به من بدهند که هر دو رفیق درجه یکم یکی گفت.:- سلام خوش آمدی به شهر خوبان، چشم باتوم هم دارم.و آقا رحیم هم گفتند:درود، روزخوش ، خوش اومدی، نگران نباشید ، باتوم میارم.که من چون به حسین آقا ابتدا

برچسب: نویسنده: مهتاب یوسفی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:12

صفحه بندی